آن که دیگری را به کار نیک وا دارد، همچون انجام دهنده کار نیک است.

پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم
 
Mitra Global CMS
Mitra Global CMS
 
اردوي جهادي

 .
..

اردوي جهادي حركتي خودجوش است كه در دو دهه‌ي اخير خيلي ها را دل‌بسته‌ي خود كرده‌است.
دل‌بسته‌ي يك اتفاق بي‌نظير...
.
..


سیلو (2) چاپ نامه الکترونیک
نوشته شده توسط جمعی از نویسندگان   
يكشنبه ۱۸ فروردين ۱۳۸۷ ساعت ۱۵:۰۹

منطقه

*يه خانواده ي يازده نفره. يکي دکتراي شيمي بود، توي دانشگاه اراک.
دوتاشون مهندس؛
يکي ديگه هم فوتباليست، شايد امسال توي ليگ ببينيمش.
اما داداش كوچيك كوچيكه خبر نداشت.

* مادر توي اتاق، يه سفره ي خوشگلِ قرمز پهن کرده بود.
سه تا بشقابِ سفيد: توي هر بشقاب دو تا خوشه ي بزرگِ انگور: يکي سبز، يکي بنفش.
برق مي زد. انگار نقاشي کرده باشند.

ادامه مطلب...
 
سیلو (1) چاپ نامه الکترونیک
نوشته شده توسط جمعی از نویسندگان   
يكشنبه ۱۸ فروردين ۱۳۸۷ ساعت ۱۵:۰۶

كار

* روز اول که با اوستا دردِدل مي‌کرديم گفت: «شما که بچه بوديد با اسباب بازي و عروسک بازي مي‌پکردين، ما با آجر.»

* اوستامون مي گفت: «من ده سال پيش، کفِ حياطِ حرمِ حضرت عبدالعظيم رو سنگفرش کردم. دويست تا کارگر زير دستم کار مي کردن.»
خيلي جوون بود. به قيافه اش نمي اومد.

ادامه مطلب...
 
متن مصاحبه با يك دانش‌آموز در اردوي جهادي، نوروز 1384 چاپ نامه الکترونیک
نوشته شده توسط اقتباس از يك مجله ي دانش آموزي   
پنجشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۶ ساعت ۱۹:۰۱


مهم‌ترين هدفت از شركت در اردوي جهادي؟
شايد در ظاهر، ما براي كمك به ديگران و كساني كه در رنج و سختي هستندبه اين سفر مي رويم. ولي به نظر من تأثيري كه اين اردوها روي خود بچه‌ها دارد، بيشتر از كمك اندكي است كه به ساكنان مناطق محروم مي شود. اين تأثير، خودشناسي و سپس خداشناسي است. من حداقل نسبت به خودم مطمئن هستم كه بعد از اين دو سال نسبت به نعمت هاي خدا بيشتر شاكر هستم.

چرا اسم اين اردو جهادي است؟
ما در اين سفر به جنگ مي رويم. با اين تفاوت كه به جاي دشمن واقعي، با سختي ها و محروميت ها مقابله مي كنيم. مي تواند تمرين خوبي هم باشد كه خودمان را محك بزنيم كه اگر خداي ناكرده جنگ شود حاضر هستيم در آن شركت كنيم و از مال و جانمان بگذريم. خداوند مي فرمايد: "انفقوا مما تحبون" يعني از آنچه دوست داريد انفاق كنيدو مطمئناً بچه ها تفريحات عيد و در كنار اقوام بودن را دوست دارند، اما به خاطر كمك به ديگران از آن چشم پوشي مي كنند.

ادامه مطلب...
 
درباره‌ي جهادي پاوه، شهريور83 چاپ نامه الکترونیک
نوشته شده توسط حسين غفاري   
پنجشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۶ ساعت ۱۸:۵۲

جهادي هفتم
و همه‌ي چيزهايي كه برايم مانده است


جدي‌ترين فعاليت من در تابستاني كه حالا كم‌كم لايق به كار بردن افعال ماضي مي شود، حتي جدي‌تر از دوره‌ي كارآموزي، هفتمين حضورم در اردويي بود از جنس اردوهاي جهادي:
اولين اردوي جهادي دانشجويان دانشگاه علم و صنعت ايران، پاوه، شهريور 1383
از بسياري از جهات آن‌چه در جهادي هفتم آموختم با همه‌ي آن‌چه در جهادي‌هاي گذشته ياد گرفته بودم برابري مي كند. اين‌ها كه مي نويسم قسمتي از آموخته‌هايم در پاوه است كه به گمانم به كار شما هم مي آيد. اين همه شامل نكات برجسته و ويژگي‌هاي اين مسافرت، تجربه‌هاي مديريتي و جمعي، دستاوردهاي شخصي و بعضا ايرادات و نقايصي است كه در مدت دو هفته‌اي اين اردو به بيان آن‌ها رسيدم. (شايد هيچ نظم ظاهري خاصي نداشته باشد. پس لطفا به گيرنده‌هاي خود دست نزنيد. ايراد از خاطر مشوش و ذهن در حال اثاث‌كشي و مرخص بنده است!)

ادامه مطلب...
 
همه‌جاي ايران سراي من است ؟ چاپ نامه الکترونیک
نوشته شده توسط محمدامين احمدزاده   
پنجشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۶ ساعت ۱۸:۳۹

 

عيد نوروز بم بوديم. مردم هم بودند. بعضي مسئولين هم بودند. زلزله هم گاهي ميامد. گاهي هم نه. عيد هم بود. البته اين را گفته بودم.
بم عيد بود، خرابي هم بود. بهار هم بود. چادر هم بود، صفاي مردم هم بود. کار هم بود، کارمند هم بود.
بعد از عيد طاقت نياوردم. به بهانه اي از تهران فرار کردم و عصر همان روز باز بم بود. اما عيد نبود. کار هم کمتر درحال انجام بود. کارمند هم کمتر در شهر ...
شايد کارمندان در شهر خودشان کار داشتند و رفته بودند. شايد هم خسته شده بودند. اما نه. خسته نشده بودند. راسخ تر هم شده بودند آن ها که هنوز بودند. نمونه اش آقاي ضرابي خودمان. معاونت مناطق محروم کانون پرورش. هر دفعه ما بوديم او را ديديم. و اينکه مي گويم راسخ تر شده اند از اينجاست که هميشه او تنها بود. اما اين دفعه با مسوولين کانون استان ها. دکتر آستانه هم بود؛ استاد دانشگاه برکلي. مسوول تحقيق در مورد برج هاي دوقلو بعد از 11/9. اما همه جا مثل کانون نبود. همه هم مثل دکتر آستانه و حاج آقا ضرابي نبودند.
کنجکاو شدم ببينم خانه هاي پيش ساخته اي که ما هم دستي در برپاييش داشتيم سروساماني گرفته يا نه. اما با مردم که صحبت کردم حدس زدم که احتمالا تغييري نکرده. چون مردم خيال رفتن به شهرک هاي پيش ساخته را ندارند. مردم در زمين خودشان احساس خوش تري دارند تا در خانه هاي سايت زندان که ما بوديم؛ شمال شرق شهرک صنعتي بم؛ جنوب جاده کرمان و روبروي اردوگاه سينا.
ما يک روز بوديم اين بار اما بهشت زهراي بم هنوز هم مثل قبل بود. مثل هر روز. اما نه به شلوغي پنجشنبه هايي که ما ديده بوديم. داغ مردم هنوز تازه بود. مثل روز اول. خيلي چيزهاي ديگر هم همين طور تازه مانده بود. اما آوار نه. چادرها هم نه. وضع اکثريت مردم هم نه. و از همه مهمتر بچه ها هم ...
بچه هاي بم پرکارتر از بزرگتر ها هستند. هيچ وقت يادم نمي رود مردي که قدش از مردان کوتاه تر بود، اما غيرتش ...
صالح کلاس چهارم است. شيرين و خوش زبان. سيم کشي مي کند در ستاد معين استان تهران. قبل از زلزله اما درس مي خواند.
رضا هم بود. با دستاني پر از انگشتر. انگشترهايي که از دست برادرانش درآورده بود و براي هميشه به يادشان دستانش را پر نگاه مي دارند تا احساس تنهايي نکند.
در بم خيلي چيزها ديديم. معجزه هم ديديم. استفاده نکردن از امکانات هم ديديم. خدمت هم ديديم. مسوول هم ديديم. هلال احمري ها را هم بيشتر از همه ي اين ها ديديم. هنوز هم همه ي اين ها هستند.
چادرهايي که دو روزه تمام بيابان را زير بال و پر خود گرفته کمتر از معجزه نيست. دو روز براي هزاران چادر وقت زيادي نيست.
چادري هم ديديم که با 6 کولر 8000  قرار بود خنک شود. با کتابخانه اي که از خيلي از کتابخانه هايي که ديده ايم مجهزتر بود؛ و يک گوشه ي اين چادر عظيم و طويل يک سالن آمفي تأتر هم درست کرده بودند که دو تور واليبال مي شد به موازات هم در آن برپا کرد و مسابقات قهرماني راه انداخت؛ و يک تلويزيون 58 با صفحه ي تخت چيزي بود که در تهران به سادگي نمي بينيم اما در اين سالن برزنتي خودنمايي مي کرد. دور تا دور اين سالن هم کلاس هاي نقاشي و مجسمه سازي و هزار هنر که انتظار انگشتان هنرآموز بمي ها را مي کشيد. و مهمترين نکته اين که اين سالن مجهز وزارت ارشاد به مناسبت نوروز در تعطيلات به سر مي برد و بچه ها ...
هنوز هم بم زلزله زده است. هنوز هم مسوولين مي روند و مي آيند. هنوز هم هلال احمر به مردم بم و به آن هايي که بمي نيستند - و جيره ي رايگان بمي ها را مي بلعند و به شهرشان بازمي گردند- سر مي زند.
هنوز هم بچه ها به چادرهاي کانون مي آيند و از برنامه هايش لذت مي برند.
اما ما ديگر در آن چادر نيستيم که به بچه ها خوش آمد بگوييم و در مورد زلزله اي که هر لحظه در ذهنشان مي آيد و مي رود صحبت کنيم و ترسشان از هر سقفي که در اين دنياست، حتي سقف برزنتي چادر.
هنوز هم ساختمان نيمه ويران مدرسه کنجکاوي مان را تحريک مي کند که در آغوشش برويم و فرياد و گريه ي بچه هاست که منعمان مي کند از رفتن زير سقف مدرسه؛ و شاديشان از بازگشت مان به آغوششان دلگرمي ماست در اين گرماي بم.
هنوز هم دستفروش هاي چترباز! ميدان ارگ انگار بر سر قيمت خون پدرشان بحث مي کنند تا بالاترين قيمت را به مردم اعلام کنند.
مردم هم هنوز هستند و ارگ هم. اما همه زخمي هستند. نه فقط از زلزله. از ما که رفتيم و برگشتيم؛ و پشت سرمان را هم نگاه نکرديم. و التيام مي يابند با توجه بيشتر و با خدمتي که وظيفه ي ماست.
کاش ما هم ذره اي توفيق خدمت داشتيم. کاش بيشتر مي آموختيم از استادان خدمت.
بم يکي از نام هايي است که اگر تمام دنيا فراموشش کنند ما دو نفر نبايد لحظه اي غافل شويم از آن.
من و تويي که نمي شناسمت ...

سه شنبه، 20 مرداد، 1383

 
<< ابتدا < قبلی 1 2 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 2
 
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS
جوملای فارسینوید ایرانیان